تنها با چادر عفت و حیای یک خانم حفظ میشود


همسر شهید مدافع حرم محمد جواد قربانی:

روی حجاب خیلی حساس بود و میگفت تنها با چادر عفت و حیای یک خانم حفظ میشود.

با زینب هم راجب چادر صحبت میکرد.و میگفت چادر باعث میشود در جامعه امنیت داشته باشی. زینب هنوز یک سال بیشتر نداشت که برایش چادر خرید.

به دیگران هم تذکر میداد که حجابتان را رعایت کنید.میگفت با رعایت حجاب میتوانید رشد کنید وبه جایگاه های بالای معنوی برسید.



منبع این نوشته : منبع
چادر ,میشود ,میگفت

اگه من هم شهید شدم تو باید قوی باشی و بی صبری و بیتابی نکنی



یک روز محسن برای من مصاحبه یک مادر شهیدی را گذاشته بود و گفت:

مادر میخواهم این مصاحبه را ببینی، من نیز نگاه میکردم و در فکر فرو رفته بودم که چرا محسن این را از من میخواهد، 

ناگهان محسن گفت :مامان اگه من هم شهید شدم تو باید قوی باشی و بی صبری و بیتابی نکنی;

خیلی ناراحتی کردم و به او گفتم: مادر جان این حرف ها را نزن ، من برای تو آرزوها دارم

گفت : مامان این سفر آخرین ماموریتم هست و در این سفر حضرت زهرا سلام الله علیها کمکم میکند که به آرزویم برسم..

نقل ازمادر شهید محسن کمالی 

عٰآشِقٰآنِـ مُدٰآفِعٰآنِـ حَرَمْ|

 @modafean14 


منبع این نوشته : منبع
محسن ,شهید ,مادر ,بیتابی نکنی

خیلی حرف برای گفتن داشتم، حرف‌های من و «روح‌الله» ماند به قیامت

روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم روح‌الله کافی‌زاده:

اولین شهید مدافع حرم استان اصفهان مکانیک تانک بود/ همسر شهید: خیلی حرف برای گفتن داشتم، حرف‌های من و «روح‌الله» ماند به قیامت

راستش را بخواهید وقتی خودم پیکرش را دیدم تازه باورم شد که روح‌الله دیگر پیش ما نیست. تخصص روح‌الله مکانیک تانک بود. در حالی که سوار بر تانک بود از پشت سر تیر به سرش اصابت کرد و شهادت در حلب روزی‌اش شد. روح‌الله اولین شهید مدافع حرم استان اصفهان و شهرستان نجف آباد اصفهان بود که به لطف خدا جمعیت خیلی زیادی برای مراسم تشییع‌اش آمده بودند.

گروه حماسه و مقاومت – رجانیوز: «آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار می‌روند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین (علیه السلام) شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور کرد.

روح‌الله کافی‌زاده متولد بیست و هفتم شهریور ماه سال ۵۹ در نجف‌آباد اصفهان است. سه خواهر و سه برادر دارد. بچه‌گی و نوجوانی‌اش پسری مظلوم و خجالتی بود. عاشق شغل نظامی بود. ‌روزی که در آزمونهای سپاه قبول می‌شود خدا را شکر میکند که لباس سرباز امام زمان را بر تن میکند و به رهبر و نظام و اسلام خدمت میکند. الهه عبداللهی، همسر شهید مدافع حرم روح الله کافی زاده و متولد سال 1362 است و در حال حاضر ساکن شهر نجف آباد اصفهان است و امروز گذری کوتاه از زندگی همسرش را برای رجانیوز روایت می‌کند.

همسر شهید: پدر من و پدر آقا روح‌الله علاوه بر آنکه با هم همکار بودند، رفاقتی چند ساله با هم داشتند. به هر حال این شناخت سبب شد تا پدر آقا روح‌الله من را از پدرم برای ایشان خواستگاری کند. من 16 ساله بودم و آقا روح‌الله 19 ساله بود. از حجاب و پوشش من حسابی خوشش آمده بود. صداقت حرف‌های روح‌الله خیلی به دلم نشست. از همان ابتدا در صحبت‌هایش گفت: به واسطه نظامی بودنش ممکن است خیلی وقت‌ها نباشد. سر به زیر بودن و ولایی بودنش در کنار صداقت‌اش خیلی برای من ارزش داشت. وقتی مرتبه اول رفتیم برای صحبت کردن گفت: خیلی عصبی و زودجوش است، اما وقتی وارد زندگی شدیم برخلاف آنچه که قبلاً از خودش گفته بود، آرام و مهربان به نظر می‌رسید. بعد از اینکه بیشتر حرف زدیم با اینکه 19 سال بیشتر نداشت، اما آن‌قدر متین و پخته به نظر می‌رسید که اصلاً نمی‌توانستم باور کنم که این آدم، عصبی هم می‌تواند بشود.

20 تیرماه سال 78 به عقد هم درآمدیم و دی‌ماه همان‌سال هم عروسی گرفتیم. با اینکه من تک دختر بودم، اما این دلیل نشد که مراسم مفصل و آنچنانی برگزار کنیم. با مهریه‌ای کم به عقد روح‌الله درآمدم. مراسم عقد به معنای برپایی جشن که نداشتیم، عروسی ما هم در واقع یک مهمانی بود که در نهایت سادگی برگزار شد. رفتارهای روح‌الله آنقدر پخته و سنجیده بود که من در کنارش کامل شدن و بزرگ شدن را خیلی خوب حس می کردم. صبر زیادی داشت و این صبر زیادش فرصت برای رشد من فراهم می کرد تا جایی که اطرافیان این بزرگ شدن من را خیلی خوب حس می‌کردند و حتی به من گوش‌زد هم می‌کردند که رفتارهای من با قبل از ازدواج خیلی متفاوت شده است. اختلاف نظر در هر زندگی مشترکی هست، اما چیزی که اصلاً بلد نبودیم قهر کردن بود. شاید باور نکنید بیشترین زمان ممکن که با هم حرف نمی‌زدیم از پنج دقیقه بیشتر نمی‌شد. خیلی زود خنده‌مان می‌گرفت و می‌زدیم زیر خنده و هرچی بود همان‌جا تمام می‌شد. بیشتر اوقات در ظــرف شسـتن به من کمک می‌کرد.

نزدیک‌های عید که می‌شد حسابی کمک حالم بود. هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. آخرین عیدی که با ما بود آن‌قدر کار کرده بود که دلم نمی‌آمد به چیزی دست بزنم. اردیبهشت سال 80 دخترم اسماء به دنیا آمد و شش سال بعد خدا به ما حسین‌مهدی را داد. خیلی بچه دوست داشت. وقتی خدا به ما اسماء را داد همه‌اش خدا را شکر می‌کرد و دعا می‌خواند. تا چند وقت اسماء را بغل نکرد می‌گفت خیلی کوچک است و می‌ترسم که از دستم بیفتد روی زمین. وقت ‌هایی که اسماء در بغل من بود فقط سراغش می‌آمد و با او حرف می‌زد، بوسش می‌کرد و قربان صدقه‌اش می‌رفت. روح‌الله همیشه شاکر خدا بود بابت اینکه خدای مهربان ما را هم از نعمت داشتن دختر بهره‌مند کرد و هم پسر.  قرار گذاشته بودیم اگر خدا به ما پسر داد اسمش را طاها بگذاریم. برادر من خواب دیده بود که خدا به ما پسر داده و اسمش را حسین گذاشته‌ایم. روح‌الله پیشنهاد داد که اسمش را بگذاریم حسین طاها و زمانی که برای گرفتن شناسنامه مراجعه کردیم گفتند باید بروید تهران و برای این اسم تأییدیه بگیرید. همین شد که ما هم اسم حسین مهدی را جایگزین حسین طاها کردیم. آقا روح‌الله با هرکسی که یک بار برای تفریح چه زیارتی و چه سیاحتی می‌رفت آن‌قدر خوش می‌گذشت که دوست داشتند دو باره با روح‌الله همسفر شوند.

سعی می‌کردیم در سال یک بار هم که شده به مشهد سفر کنیم. قم و جمکران و شهرستان‌های اطراف هم اگر فرصت پیدا می‌کردیم، می‌رفتیم. روح‌الله خیلی دوست داشت یک سفر به کربلا برود، اما قسمتش نشد. خیلی گلستان شهدا می‌رفت. بیشتر اوقات سوار موتورش می‌شد و می‌رفت گلستان و بعد هم تخت فولاد. ارادت عجیبی به شهید حاج احمد کاظمی داشت. هر بار می‌رفت گلستان، می‌رفت سر مزار شهید کاظمی و برایش نماز می‌خواند. یک بار توی صحبت‌هایش به من گفت اگر من بروم مأموریت و شهید شوم تو چه کار می کنی؟! گفتم: فعلاً که از جنگ خبری نیست. بهتر  است که ما هم حرفش را نزنیم. تا اینکه فتنه‌ای در سوریه شروع شد. مدام اخبار سوریه را دنبال می‌کرد، در حالی که من هم از اعزام نیرو از ایران به سوریه بی‌خبر بودم. 27 فروردین سال 92 بود؛ گفت: برای مأموریتی تهران می‌رود. یکی دو روز بعد تماس گرفت و گفت: سوریه است و من از رفتن به سوریه بی‌خبر بودم... وقتی با خبر شدم که سوریه است، زدم زیر گریه. گفت: نترس و گریه هم نکن، حضرت زینب(س) هوای ما را دارند. گریه اجازه نمی‌داد حرف بزنم. صدا مدام قطع و وصل می‌شد. فقط آخرین حرفی که در آن تماس شنیدم این بود که گفت: «مواظب خودت و بچه‌ها باش. خداحافظ.»

اوایل مثل حالا نبود. تماس گرفتن خیلی سخت‌تر و مشکل بود. چهار روز یک بار تماس می‌گرفت و ما را از احوال خودش مطلع می‌کرد. ولی خیلی نمی‌شد صحبت کرد. ارتباط خیلی زود قطع می‌شد. آقا روح‌الله روز زن تماس گرفت و بعد از کمی حال و احوال و تبریک روز مادر، یک شماره به من داد و گفت: از این به بعد می‌توانم با آن شماره تماس بگیرم. من هم حسابی خوشحال شدم، اما این خوشحالی خیلی طول نکشید. چند روز بعد یعنی  15 اردیبهشت روح‌الله به شهادت رسید. یک روز قبل از اینکه پیکرش به ایران برگردد، چند نفر از طرف پادگان‌شان برای سرزدن به خانه ما آمدند. حسابی هم خرید کرده بودند، اما چیزی نگفتند. بعدها فهمیدم که می‌خواستند مطمئن باشند که پیکر روح‌الله به کشور بر می‌گردد بعد خبر شهادتش را به ما بدهند.

فردای همان روز برادرم صبح زود خانه ما آمد، انگار می‌خواست حرفی بزند که نمی‌توانست. یک مرتبه گریه‌اش گرفت. گفتم: چی شده؟! گفت: روح‌الله مجروح شده، اما از گریه‌هایش فهمیدم روح‌الله شهید شده است. با هم شروع کردیم به گریه کردن. راستش را بخواهید وقتی خودم پیکرش را دیدم تازه باورم شد که روح‌الله دیگر پیش ما نیست. تخصص روح‌الله مکانیک تانک بود. در حالی که سوار بر تانک بود از پشت سر تیر به سرش اصابت کرد و شهادت در حلب روزی‌اش شد. روح‌الله اولین شهید مدافع حرم استان اصفهان و شهرستان نجف آباد اصفهان بود که به لطف خدا جمعیت خیلی زیادی برای مراسم تشییع‌اش آمده بودند. قرار بود وداع داشته باشیم. وقتی صورتش را دیدم فقط گریه می‌کردم. دستم را کشیدم روی صورتش و همین‌طور که نگاهش می‌کردم با روح‌الله خداحافظی کردم. خیلی حرف برای گفتن داشتم، اما جمعیت آن‌قدر زیاد بود که فقط دلم می‌خواست نگاهش کنم. شاید ازدحام جمعیت بهانه بود، تاب گفتن از بی‌صبری‌هایم را نداشتم. حرف‌های من و روح‌الله ماند به قیامت.


منبع این نوشته : منبع
روح‌الله ,خیلی ,شهید ,اصفهان ,اینکه ,مدافع ,شهید مدافع ,گفتن داشتم، ,آباد اصفهان ,همسر شهید ,برای گفتن ,برای مراسم تشییع‌اش ,تخصص روح‌الله مکا

روایتی از زندگی شهید مدافع حرم «یحیی براتی»

روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم «یحیی براتی»:

همسر شهید: برای رفتن به سوریه بچه‌ها را راضی کرده بود، مانده بود چطور من را راضی کند!

 پیشانی‌اش رو بوسیدم و به او گفتم منتظر شفاعتت می‌مانم

یک‌شب خواب دیدم عازم سوریه شدم. برای ورود به حرم حضرت زینب (س) اذن دخول خواندم. همین‌که خواستم وارد شوم، نگاهم به پرچم سبزرنگی افتاد. خاطرم هست که سید یحیی وارد حرم شد و من تا آمدم وارد شوم دربسته شد. گفتم: چرا من را نبردی؟ یحیی گفت: جای تو اینجا نیست تو باید بروی کربلا. از خواب بیدار شدم که نماز صبح را بخوانم، خوابم را برای سید یحیی تعریف کردم. گفت: دوست داری چادر حضرت زینب (س) دوباره خاکی شود؟! راضی هستی حضرت از دست‌ تو ناراحت شوند؟! و بعدازاین خواب بی‌تابی‌های من کمتر شد و راضی به رفتن شدم.

گروه حماسه و مقاومت رجانیوز- کبری خدابخش:  از وقتی رفتی برای دلداری و همدردی جملاتی تکراری شنیده است.... " گذر زمان تا حدی آرامت می‌کند."... " به خودت فرصت بده"... " گذشت زمان صبورت می‌کند."... 

و امروز همسر شهید صبورانه گذری کوتاه از زندگی همسرش برای رجا نیوز داشته‌ است.


زندگی سید: برگ‌های پاییزی زیر پاها خش‌خش می‌کرد که خداوند چشمان سید حسن و منور خانم را به جمال دو کودک؛ بنام سید یحیی و صدیقه سادات روشن کرد؛ با داغ درگذشت صدیقه سادات در نوزادی سید یحیی براتی تنها یادگار این ولادت شد. چون پدرش مختصر ناتوانی که دریکی از دستانش داشت کنار درس و مطالعه کمک‌حال پدر بود. وقتی از مدرسه به خانه می‌آمد سریع کیف و کتاب‌هایش را می‌گذاشت و در کار کشاورزی کمک‌حال پدر می‌شد در خانه هم کمک‌حال مادر بود به‌طوری‌که آرد خمیر می‌کرد نان می‌پخت وقتی به او می‌گفتند: نمی‌خواهد این کاراها را بکنی خودمان انجام می‌دهیم. جواب می‌داد: بزرگ کردن نه تا بچه کار راحتی نیست می‌خواهم هر کاری را انجام بدهم تا مادرم سختی نکشید.

بعد اخذ مدرک دیپلم وارد سپاه پاسداران شد خدمت او 21 سال در لشگر امام حسین (علیه‌السلام) به طول انجامید. در اوج جوانی در سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه (سلام‌الله علیهم) تالی سنت نیکوی پیامبرش شد و پیوند آسمانی‌اش را با دختری از خاندان سادات نبوی بست و ثمره آن دو فرزند به نام‌های سید علی و زهرا سادات شد. سید بسیار صبور و شکیبا بود اگر در مورد مشکلی با ایشان مشورت می‌کردند. دعوت به صبر و تحمل می‌کرد و می‌گفت: اگر توکل به خدا و ائمه داشته باشید همه سختی‌ها آسان می‌شود.

به ارباب عاشقان امام حسین (علیه‌السلام) عشق می‌ورزید بارها هزینه‌ی سفر کربلا را آماده می‌کرد اما لحظه آخر منصرف شده و هزینه‌اش را به کسانی می‌بخشید که نیاز مالی داشتند می‌گفت: دستگیری از نیازمندان مهم تر است! بیشتر باعث خشنودی امام حسین (علیه‌السلام) می شود تا من بخواهم بروم زیارت و برگردم. از همین‌جا یک سلام می‌دهم ان شاءالله که آقا می‌شنود، و این‌چنین بود که بجای ضریح آقا سر در دامن اربابمان حسین (علیه‌السلام) درراه دفاع از خواهر بزرگوارش گذاشت و به درجه رفیع شهادت نائل شد. سید یحیی ساده بود و به تجملات علاقه‌ای نداشت دوره‌ی تفسیر قران راهم گذرانده بود. گاهی اوقات که مشکلی پیش می‌آمد به‌واسطه آیات قران برای آن مشکل راه‌حلی پیدا می‌کرد. صبر زیادی داشت و آرامش عجیبی در کلامش بود. بهترین دوست و مشاوره‌ فرزندان و خانواده دوستان و آشنایان بود. هر وقت با مشکلی برخورد می‌کرد با سید یحیی مشورت می‌کردند و سید تا حد توانش مشکلش راحل می‌کرد. همیشه هم دیگران را در برابر مشکلات به صبر و نماز دعوت می‌کرد.

سطح بالای آگاهی و بینش سیاسی و انگیزه‌های انقلابی سید یحیی سبب شد تا مرتب در دوره‌های هادی سیاسی شرکت کند از مهم‌ترین ویژگی‌های این مربی و هادی سیاسی توانایی بالا در مدیریت و کلاس داری و طرز بیان و سخن گفتن علاقمندی و پیگیری و مطالعه و دغدغه انقلاب و دین و کشور داشتن بود.

حب امام حسین (علیه‌السلام) از سید یحیی انسانی ساخت که در 45 سالگی با شنیدن تجاوز تروریست‌های داعش به سوریه و بارگاه حضرت زینب (سلام‌الله علیها) هجرت کرد و بالاخره در تاریخ 16/9/1394 دریک روز سرد در دفاع از حرم زینب (سلام‌الله علیها) در جریان آزادسازی روستای خلصه در استان حلب براثر انفجار تانک و اصابت ترکش بر پیکر نازنینش به درجه رفیع شهادت رسید و شهد شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش در گلزار شهدای احمدآباد از توابع شهر درچه استان اصفهان سکنه گزید.

همسر شهید: سال 72 بود که پدر سید یحیی برای خواستگاری از پدرم اجازه گرفتند و با توجه به شناختی که پدرم نسبت به خود آقا یحیی داشتند، اجازه دادند که مراسم خواستگاری انجام شود. شناخت آن‌چنانی نداشتم. فقط در ایام عید نوروز که دیدوبازدیدها زیاد می‌شد، آقا یحیی را دیده بودم؛ اما به‌واسطه شناخت خانواده و به‌ویژه پدر که همیشه از اخلاق و ایمان ایشان صحبت می‌کردند قرار شد به خواستگاری بیایند تا بیشتر باهم آشنا شویم. برای من ایمان مهم بود، که سید یحیی از این لحاظ همان بود که می‌خواستم.

علاقمند بودم همسر یک نظامی باشم. رنگ لباس سپاه آرامش خوبی به من می‌داد. سید یحیی به من گفته بود به‌واسطه شغلش ممکن است، خیلی به مأموریت برود، من با این موضوع مشکلی نداشتم. در سالروز ازدواج حضرت فاطمه(س) و حضرت علی(ع) به عقد هم درآمدیم. دو سال دوران عقدمان طول کشید. سید یحیی می‌خواست وضعیت استخدامش که قطعی شد ازدواج کنیم. عید غدیر سال 74 عروسی کردیم. حدود شش ماه تا یک سال بعد از عروسی زیاد به مأموریت می‌رفت، اما بعد به لطف خدا در لشکر امام حسین(ع) رسمی شد و مأموریت‌هایش هم کمتر.

اوضاع زندگی‌مان خوب بود، سید یحیی خیلی بچه‌دوست داشت. هر بار دلمان می‌گرفت می‌رفتیم گلستان شهدا. یک‌بار به من گفت بیا برویم گلستان و برای بچه‌دار شدن با شهدا میثاق ببندیم که به لطف شهدا، خدا به ما فرزندان صالحی ببخشد. چیزی نگذشت تا اینکه سال 75، خدا علی را به ما داد.  قبل از تولد علی، یک‌شب خواب دیدم خانمی در خواب از من پرسید: سعادت را می‌خواهی یا شهادت را؟! من هم گفتم هر دو را دوست دارم و آن خانم در جوابم گفت: خدا به شما فرزندی می‌دهد که اسمش همراهش است، هم به شما سعادت می‌دهد و هم شهادت و درست روز تولد حضرت علی (ع) خدا علی را به ما بخشید و همان‌طور که در خواب‌دیده بودم اسمش را با خودش آورد. سه سال بعد از تولد علی، خدا به ما زهرا را داد. زهرا هم بین عید غدیر و قربان به دنیا آمد و چون زندگی خودمان را بانام حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) آغاز کرده بودیم، تصمیم گرفتیم اسم دخترمان را زهرا بگذاریم. 

آقا یحیی و بچه‌ها خیلی باهم دوست بودند. هم پدر بچه‌ها بود هم رفیق آن‌ها. سید یحیی آرامش عجیبی داشت که به‌واسطه همین آرامش، حرف‌هایش حسابی تأثیرگذار بود. خود من بارها به سید یحیی گفته بودم: بهترین دوست و مشاور برای من و بچه‌هاست. سید یحیی از دوران شیردهی به من یادآوری می‌کرد که همیشه با وضو باشم. حتی می‌گفت روضه‌های اهل‌بیت (ع) را به خاطرم بسپارم و آن‌ها را با خودم مرور کنم و موقعی که غذا درست می‌کنم، سعی کنم با وضو باشم. معتقد بود غذایی که با اسم خدا و با وضو پخته شود تأثیرات خوبی روی بچه‌ها می‌گذارد. من هم سعی می‌کردم تا آنجا که بتوانم، رعایت کنم. رفاقت سید یحیی با بچه‌ها و مراقبت‌هایی هم که به من توصیه می‌کرد باعث شد که خدا را شکر، علی آقا و زهرا خانم هر دو به رشد معنوی قابل قبولی برسند. خیلی مهمان‌نواز بود. می‌گفت: هر بار که مهمان به خانه ما بیاید، با خودش برکت می‌آورد و با رفتنش هم خدا گناه‌های ما را می‌بخشد. یک روز در هفته برای اقوام خودش و یک روز هم برای اعضای خانواده من جلسات تفسیر قرآن برگزار می‌کرد و چون رفت‌وآمدها به منزل ما زیاد بود خیلی کمک‌حالم بود. کوهنوردی را خیلی دوست داشت. فرصت که پیدا می‌کردیم می‌رفتیم به سمت کوه‌های وزیرآباد. اصولاً  سید یحیی جاهایی را برای تفریح انتخاب می‌کرد که خیلی شلوغ نباشد.

تاسوعا و عاشورا که می‌شد از صبح با پسرم در پخت غذای نذری کمک می‌کردند و بعد از نماز ظهر و عصر هم مشغول پخش غذای نذری می‌شدند، ولی او هیچ‌وقت از غذای نذری نمی‌خورد اگر هم کسی تعارف می‌کرد به نیت تبرک چند قاشقی می‌خورد یک‌بار پسرم از پدرش می‌پرسید: بابا جون چرا شما از غذای نذری نمی‌خورید؟ حتی صبح تا حالا هم آب نخوردید. سید درحالی‌که اشک در چشمانش حلقه‌زده با لبخند ملیحی می‌گوید: هرچه فکر می‌کنم دلم نمی‌آید در این روز چیزی بخورم درصورتی‌که امام حسین (علیه‌السلام) با لب‌تشنه به شهادت رسید چه خوبه ما شیعیان در این روز کم‌غذا بخوریم و تا می‌شود آب هم ننوشیم.


 از سال 92 که بچه‌های لشکر 8 نجف اشرف به سوریه اعزام می‌شدند خیلی غبطه می‌خورد و می‌گفت: همه رفتند و من جا ماندم.  از همان سال بود که زمزمه‌های رفتن را شروع کرد. سید یحیی زمان جنگ تحمیلی هم علی‌رغم اینکه برای رفتن اقدام کرده بود، اما نتوانسته بود راهی جبهه شود و همیشه حسرت آن روزها را می‌خورد.

 سال‌های زمان جنگ، برادر بزرگ سید یحیی در جبهه حضور داشت و هم اینکه پدرشان به‌واسطه حادثه‌ای که در محل کار برایشان رخ‌داده بود، یک دستشان را ازدست‌داده بودند. همین اتفاقات باعث شده بود به آقا یحیی بگویند که به صلاح است بماند و در خدمت خانواده و پدرش باشد.

دهه آخر ماه مبارک رمضان سال 1393 بود که توفیق زیارت امام رضا (علیه‌السلام) نصیبمان شد. داخل صحن روبه روی گنبد طلا نشسته بودیم چشم و دلمان گره‌خورده بود به گنبد طلایی حرم امام رضا (علیه‌السلام). گفت: خانم! یک حاجت بزرگی دارم و از آقا خواسته‌ام که من را به حاجتم برساند تو هم دعا کن حاجتم را بگیرم. گفتم: اگر قابل باشم چشم. چند روز بعد از برگشتمان از مشهد عازم سوریه شد روز خاک‌سپاری سید یحیی هم‌زمان با روز شهادت امام رضا (علیه‌السلام) بود و آنجا بود که فهمیدم سید یحیی به حاجتش رسید.

پنهانی برای رفتن به جبهه اقدام کرده بود و هر بار متوجه شده بودند، از اتوبوس پیاده‌اش کرده بودند. خیلی وقت‌ها می‌گفت هشت سال دفاع مقدس حال و هوای دیگری داشت که نصیب من نشد. وقتی این علاقه سید یحیی برای رفتن به سوریه را دیدم اوایل راضی نمی‌شدم. هر بار اسم سوریه می‌آمد بند دلم پاره می‌شد. سال گذشته که قضیه رفتن جدی‌تر شد و گفت: در حال گذراندن دوره آموزشی است، خیلی بی‌قراری می‌کردم. به علی گفته بود شما موافق هستید من بروم سوریه و جزو مدافعان حرم باشم؟! و علی گفته بود: اگر بروید ما به شما افتخار می‌کنیم. فقط مانده بود که چطور من را راضی کند!

یک‌شب خواب دیدم عازم سوریه شدم. برای ورود به حرم حضرت زینب (س) اذن دخول خواندم. همین‌که خواستم وارد شوم، نگاهم به پرچم سبزرنگی افتاد. خاطرم هست که سید یحیی وارد حرم شد و من تا آمدم وارد شوم دربسته شد. گفتم: چرا من را نبردی؟ یحیی گفت: جای تو اینجا نیست تو باید بروی کربلا. از خواب بیدار شدم که نماز صبح را بخوانم، خوابم را برای سید یحیی تعریف کردم. گفت: دوست داری چادر حضرت زینب (س) دوباره خاکی شود؟! راضی هستی حضرت از دست‌ تو ناراحت شوند؟! و بعدازاین خواب بی‌تابی‌های من کمتر شد و راضی به رفتن شدم.

اواخر آبان ماه سال 94 سید یحیی به سوریه اعزام شد. دو، سه روز یک‌بار تماس می‌گرفت. اولین باری که باهم صحبت کردیم به من گفت: وقتی چشمش به پرچم سبز حرم حضرت افتاده بود، به یاد خوابی که دیده بودم دو رکعت نماز خوانده و از خانم زینب (س)، برای من و خانواده‌اش صبر خواسته بود. علی، پسرم با چند نفر از اعضای خانواده‌ام برای اربعین با پای پیاده رفته بود کربلا. تازه از سفر برگشته بود که سید یحیی زنگ زد به علی زیارت قبول بگوید. بعد از صحبت با علی به من گفت: قرار است به جلو برویم. برای بچه‌های رزمنده دعا کن، اینجا خیلی‌ها بچه‌های خردسال دارند. این آخرین تماس سید یحیی بود.

فردای همان روز که از خواب بیدار شدم، از صبح دلم خیلی شور می‌زد. دخترم گفت: مامان من دیشب خواب دیدم بابا یک سبد سیب قرمز دستش بود و به همه سیب می‌داد. دلواپسی‌های من زیادتر شد، به علی گفتم: در سایت‌ها نگاه کن و ببین از بابا خبری هست؟!

علی اولین کسی بود که از شهادت پدرش مطلع شد اما به من نگفته بود. من دیدم حال ‌و روز خوبی ندارد و چشم‌هایش قرمز شده، به من می‌گفت: سرم درد می‌کند و اگر کمی استراحت کنم خوب می‌شوم. همان روز دخترم کلاس داشت و رفت باشگاه، علی از خانه بیرون نرفت. خیلی‌ها می‌آمدند دم در خانه، خود علی جواب همه را می‌داد. گفتم: علی چیزی شده، گفت: نه مامان. یکی از همسایه‌ها مراسم روضه‌خوانی داشتند، می‌خواستم بروم برای مراسم که علی گفت: مامان اگر کسی حرفی زد قبول نکن. گفتم: علی برای بابا اتفاقی افتاده است؟! علی ‌بابا شهید شده؟! پسرم از صبح اسم پدرش را در لیست شهدا دیده بود و نتوانسته بود به ما بگوید. وقتی گفتم: علی، بابا شهید شده،  شانه‌های من را گرفت و گفت: نه؛ بابا فقط مجروح شده. به‌یک‌باره بند دلم پاره شد. 16 آذرماه سید یحیی در حلب درحالی‌که کنار تانک بوده، تانک با یک شلیک منفجر و در اثر اصابت ترکش‌ها به سرش مجروح می‌شود. هم‌رزم‌های سید یحیی تعریف می‌کردند که تا بیمارستان دمشق هم سید یحیی زنده بوده. درحالی‌که ذکر یا حسین (ع) را می‌گفته، به حاجتی که از امام رضا (ع) خواسته بود، می‌رسد.


منبع این نوشته : منبع
یحیی ,حضرت ,می‌کرد ,خیلی ,امام ,سوریه ,حسین علیه‌السلام ,امام حسین ,حضرت زینب ,خواب دیدم ,غذای نذری ,زینب سلام‌الله علیها ,سبزرنگی افتاد خاطرم

کربلای فاطمیون. بالاخره آزاد شد



بسم الله

قربة الی الله

سلام مصطفی!

سلام مرتضی!

بچه ها میدونم میدونید، ولی مشتلق بدید.

مصطفی چقدر حرف و طعنه شنیدی؟

مرتضی چقدر داغ برادر دیدی؟

اما بالاخره

آزاد شد.

بصری الحریر رو میگم بچه ها،

کربلای فاطمیون.

بالاخره آزاد شد.

بچه ها مبارکتون باشه.

فقط؛

مشتلق من یادتون نره بامعرفتا.

یاعلی.

بصری_الحریر

فاطمیون

ابوعلی

سیدابراهیم

سربازان آخرالزمانی امام زمان عج

فداییان حضرت زینب سلام الله علیها

شهیدمرتضی عطایی

شهیدمصطفی صدرزاده

@bi_to_be_sar_nemishavadd


منبع این نوشته : منبع
فاطمیون ,آزاد ,بالاخره ,سلام ,الله ,بالاخره آزاد ,فاطمیون بالاخره ,بصری الحریر ,کربلای فاطمیون ,کربلای فاطمیون بالاخره

خاطره با شهید مدافع حرم محمد حسین سراجی از زبان همرزم ایشان


من تا قبل از ماموریت ندیده بودمش ، فقط می دونستم که از بسیجی های 210 هستش ، تا اینکه دو تامون توی یک گروهان افتادیم ، و جالب تر توی یک تیم ، یک ماهی می شد که با هم در یک سنگر در جنوب حلب بودیم ،تا اونجا که یادمه آدمی کم حرف ، آروم، و مطیع فرمانده بود ، یعنی هر موقع و هر جایی که شلوغ بود و بچه ها شوخی می کردن زیاد جلو نمی اومد و فقط می خندید ، نماز هاشو دو بار می خوند ، برام سوال شده بود که چرا نمازاشو دوبار می خونه ، دلمو زدم به دریا و ازش پرسیدم ، گفت بجای پدرم می خونم ، متوجه شدم که پدرشون تازه  رفته رحمت خدا ، و در وعده ادای نمازاش برای مرحوم پدرشون هم نماز قضا بجا  میاره ، یه مدت دنبال تماس با ایران بود و مدام زنگ میزد با اینکه از خودش چیزی بروز نمیداد ولی فهمیدم که بچش مریضه  و تو فکر خونوادشه ، برگشتیم حلب و با هم در یک سوله مدتی ماندگار شدیم ، بعد جابه جایی یادمه که یه روزی الک دولک بازی می کردیم که آخر بازی حسین اومد و خیلی هم خوب بازی کرد و همه مون رو متعجب کرد ، عصر همون روز بهمون گفتن که باید بریم مقر اصلی و متوجه شدیم که عملیاته همون شب مداح معروف آقای مطیعی اومد و برامون مداحی کرد ، روز عملیات از اون جمعی که در مراسم بودیم سه نفر شهید شدند ، گروهان ما یکی بود و نیمه شب از مقر  به محل عملیات اعزام شدیم ، شب رو در یک مغازه به صبح کردیم ، اون شب چقد بچه ها رو خندوندم ، هیچ غم و غصه ای نبود ، فقط منتظر انجام امری که بهمون محول شده بود ، بودیم ،دو یا سه شب بود که حرک کردیم و اذون و نماز رو پشت دروازه شهر حردتنین با پوتین خوندیم . یکدفعه بهمون گفتن بزنین به شهر ، تا روشن شدن هوا با هم بودیم و بعدش بینمون فاصله افتاد ، نمی دونم چی شد ولی یک لحظه حس کردم چیزی کنارم خورد ، بله خمپاره بود و موج انفجار منو گیج کرد و منو بردن عقب دیگه هیچی نفهمیدم ،دم ظهر توی اون گیجی و موجی که از خمپاره هنوز اذیتم می کرد متوجه شدم که سه نفر از بچه ها شهید شدن ، یکی شون همسنگر و هم نفس خودم شهید حسین بود ، اصلا باورم نمی شد چند روز بود که با هم توی یک سنگر و با هم بودیم با کلی خاطره ، حسرتش و غبطه اش برای ما موند و عاشقی و عاقبت بخیریش  نصیب حسین شد.

خاطره از همرزم و همسنگر مدافع حرم شهید محمد حسین سراجی 


منبع این نوشته : منبع
بودیم ,حسین ,شهید ,خاطره ,بهمون ,بازی ,محمد حسین ,بهمون گفتن

وصیت نامه ی آغشته به خون « علی مصطفی حیدر» از شهدای حزب الله


 "أنا یا سیدی لا أریدها جنة الأنهار والخلد والنعیم، لیس زهداً بما عندک؛ بل طمعاً بما هو أفضل لدیک. أنا یا سیدی جنتی فی جوار أبی عبد الله".          

ای مولای من!    

من بهشت و نعمت ها و درختان و جاودانگی اش را نمی خواهم. من به چیزی بزرگ تر طمع دارم. بهشتِ من، بودن در کنار «اباعبدالله(صلوات الله علیه)» است

@ahmadmashlab1995



منبع این نوشته : منبع
الله

از ساچمه تا ترکش


از ساچمه تا ترکش

سال آخر دبیرستان بود. 

یک روز کلاس کنکور را پیچانده و با بچه های پایگاه رفته بود اردو.

عصری که برگشت، انگشت شستش باند پیچی شده بود.

اول می خواست پنهان کند و نگوید چه بلایی سر انگشتش آورده، اما بعدا معلوم شد که توی اردو چیزی را هدف تیراندازی گذاشتند تا با تفنگِ بادی بزنند.

یکی از بچه ها گفته هدف را جابه جا کنید.

محمودرضا هم هدف را گرفت روی دستش و گفته بزنید!

ساچمه را زده بودند روی ناخن شستش!

در عکس رادیو گرافی ، ساچمه کنار بند اول انگشت پیدا بود.

آن روز محمودرضا عمل شد.!

ساچمه را از انگشتش درآوردند و به خیر گذشت، اما ما تحمل همان اندازه جراحتِ او را هم نداشتیم.

دی ماه سال ۹۲ وقتی در معراج شهدای تهران رفتم بالای سرش ، هنوز لباس رزمش تنش بود.

از زخم هایش فقط جای یک زخم زیر چانه و ترکشی که به سرش اصابت کرده بود دیده می شد.

در بهشت زهرا (س) و قبل از شروع مراسم تشییع ، زخم های تنش را که دیدم ، یاد آن ساچمه افتادم و تلخی و زخمِ انگشت شستش!

اما آن زخمِ کوچک کجا و جراحتِ ناشی از اصابت ۳۵ ترکش به سینه و پهلو کجا؟!

یکی از ترکش ها از زیر کتف چپش بیرون زده بود و شاید ،

محمودرضا با همان ترکش پریده بود.

تو شهید نمی شوی، روایت هایی از حیاتِ جاودانه شهید محمودرضا بیضائی به روایت برادر 

 @Agamahmoodreza


منبع این نوشته : منبع
ساچمه ,ترکش ,محمودرضا ,انگشت ,شستش ,انگشت شستش

خاطره ای از شهید جلال ملک محمدی

مدافع حرم ، شهید ملک محمدی

اهالی یکی از روستاهای محروم به نام پشتگ شهید مدافع حرم محمدجلال ملک محمدی بعد از شهادتش این شهید رشید نام روستا را به نام جلال آباد تغییر دادند.

داستان واقعی از زندگی شهید محمدجلال ملک محمدی

شهید محمد جلال ملک محمدی چندی پیش در جریان آزادسازی موصل از دست تروریست های تکفیری مجروح شده بود،همسر این شهید رزمنده خاطراتی جالب از زندگی او روایت کرده است.مدافع حرم

«محمدجلال ملک محمدی» شهید مدافع حرمی ست که در جریان فعالیت های جهادی خود آنقدر خدمت کرد که بعد از شهادتش اهالی یکی از روستاهای محروم محل خدمتش نام روستا را به نام «جلال آباد» تغییر دادند.

جلال از نوجوانی پیگیر اردوهای جهادی بود. با سختی مرخصی می گرفت که در مناطق محروم کار کند. برای رسیدگی به مناطق محروم پول جمع می کرد تا بتواند در آن جا کارهای عمرانی انجام دهد. به گفته مادرش جلال همه کار می کرد. کاری نبود که بگوید نمی تواند. اهالی روستای پُشَگ کرمان «محمدجلال ملک محمدی» را خوب می شناسند.

مدافع حرم

کسی که گروهی جمع کرد تا برای اهالی روستا نزدیک به 20 کیلومتر لوله کشی کند تا بالاخره به روستای محرومشان آب برسد. از هیئت ها پول جمع می کرد تا برای روستاییان مسجد بسازد. حتی در گرمای 45 درجه هوا اگر کسی کمک نمی کرد، خودش تمام کارها را انجام می داد و گله ای از کسی نداشت. تنها یک گله داشت که چرا نماز را در مسجد به جماعت نمی خوانند و بین نماز تسبیحات حضرت زهرا را نمی گویند.

شاید این تنها خواسته جلال از همه روزهای سخت کارکردن بود. همسر شهید از روزهای سخت جهادی خاطره ای دارد. خاطره ای که دوباره آدم را مات اخلاق جلال می کند:« در یکی از اردوهای جهادی یکی از باسابقه ها با یکی از جوان ها دعوایش می شود. آن بنده خدا از شدت عصبانیت دستش را بلند می کند و اشتباهی به صورت جلال می زند.

جلال می گوید:حاج آقا مرا بزن خودت را خالی کن ولی کاری به او نداشته باش. چون آن ها تازه آمده اند ممکن است با این کار زده شوند. آن بنده خدا از شدت عصبانیت چندین مرتبه جلال را می زند تا آرام شود. بعد شب خوابی می بیند که فردا می آید و عذرخواهی می کند.»


منبع این نوشته : منبع
جلال ,شهید ,مدافع ,محمدی ,جهادی ,محروم ,مناطق محروم ,اردوهای جهادی ,تغییر دادند ,شهید مدافع ,روستاهای محروم

گفتگوی با همسر و فرزندان شهید عبدالحمید سالاری


از نحوه آشنایی و ازدواج خودش با شهید برام گفت و خاطرات روزهای با هم بودن و فراز و نشیب زندگی اش . خیلی جالب بود بهم گفت که قبل از ازدواجش همیشه دردلش آرزو داشت همسرشهید باشد. از روزهای تولد محمد امین و زهرا و ... چند ساعتی که در کنارش بودم با بغض و اشکهایش و حالی که نشان از دلتنگی شدید این روزهایش به او داشت از نحوه رفتن شهید به سوریه و دفاع از حریم حرم بی بی زینب (س) و حضرت رقیه (س) گفت و خبر شهادت همسرش و تشییع با شکوه پیکرگلگونش . گفت که بعد از شهادت امید(عبدالحمید) آنها به دیدار رهبر رفته بودند و این هم از آرزوهای همیشگی اش بود که به آن رسیده بود . ازحلاوت این دیدار شیرینی لبخند را بر لبانشان می دیدم

بسم رب الشهدا و الصدیقین

گزارش مصاحبه با همسر  و فرزندان اولین شهید مدافع حرم استان هرمزگان

بالاخره بعد از چندین  روز انتظار موفق شدم برای روز سه شنبه تاریخ 21اردیبهشت ماه 95جهت  دیدار و گفتگو  با ایشان هماهنگ کنم . برای اطمینان خاطر یک روز قبل هم تماس گرفتم و ایشان مشتاقانه اعلام آمادگی کرد، آدرس منزلشان را گرفتم و از طریق تماس تلفنی با همسر شهید به ایشان گفتم فردا صبح ساعت نه و سی دقیقه می بینمشان. طبق قولی که داده بودم  جلوی درب منزلشان از ماشین پیاده شدم ، دیدم محمد امین جلو درب  منزل منتظرم ایستاده بود ، بعد از سلام و احوالپرسی گرم سراغ مادرش رو گرفتم گفت بیا داخل منتظرشماست. با کسب اجازه رفتم داخل  که با استقبال گرم  و صمیمی آنان در خانه ای قدیمی و بسیار ساده روبرو شدم . شاخه گلی که با خودم برده بودم تقدیمشان کردم. سر صحبت را با حال و احوال پرسی و وضعیت تحصیلی  فرزندانش محمد امین و زهرا باز کردم در همین حین محمد امین کارنامه اش را آورد و نشانم داد . خودش وبچه ها خیلی راحت با هام ارتباط برقرار کردند این را از نگاه و رفتارشان فهمیدم و من احساس خوبی داشتم. محمد امین  کلاس هشتم بود و زهرا خانم هم کلاس ششم.

مریم از نحوه آشنایی  و ازدواج خودش با شهید برام گفت و خاطرات روزهای با هم بودن و فراز و نشیب زندگی اش . خیلی جالب بود بهم گفت که قبل از ازدواجش همیشه دردلش آرزو داشت همسرشهید باشد. از روزهای تولد محمد امین و زهرا و ...از شهید برایم گفت ، هرجا اسمش را می آورد او را امید خطاب می کرد چرا که اسم مستعارش بود و عبدالحمید اسم شناسنامه ای او. چند ساعتی که در کنارش بودم با بغض و اشکهایش و حالی که نشان از دلتنگی شدید این روزهایش به او داشت از نحوه رفتن شهید به سوریه و دفاع از حریم حرم بی بی زینب (س) و  حضرت رقیه (س) گفت و خبر شهادت همسرش و تشییع با شکوه پیکرگلگونش . گفت که بعد از شهادت امید(عبدالحمید) آنها به دیدار رهبر رفته بودند و این هم از آرزوهای همیشگی اش بود که به آن رسیده بود  ، ازحلاوت این دیدار شیرینی لبخند را بر لبانشان می دیدم ....

ساعت را نگاه کردم عقربه ها سپری شدن چهار ساعت از زمان را نشان می داد چند تایی عکس با اجازه اونا از فضای داخل اتاقشان و تصویر شهید گرفتم .. سپس آماده رفتن وخداحافظی شدم آنها اصرار داشتند بیشتر پیششان بمانم ، برای خوشحالی دلشان و احترام آنها یک ساعت بیشتر آنجا ماندم ،بعد  با کسب اجازه از آنها خداحافظی نمودم ...

این گفتگو  را در ادامه با هم  مرور می کنیم:

خودتون رومعرفی کنید و از نحوه آشنایی تون  با امید(عبدالحمید) برام بگویید؟ 

مریم سالاری سال 1356 در بندرعباس متولد شدم. امید (عبدالحمید) هم  دوم شهریورسال 1355 توی روستای سردر از توابع شهرستان حاجی آباد هرمزگان متولد میشه .

دوران کودکی تا پایان راهنمایی توی همون روستا می مونه، به خاطر نبودن دبیرستان جهت ادامه تحصیل به شهر بندرعباس میاد . سال اول دبیرستان بود که وارد نیروی انتظامی میشه ،چند سالی اونجا خدمت میکنه و پس از آن به شغل آزاد روی میاره. من  و امید(عبدالحمید) دخترخاله پسر خاله بودیم .اون موقع من معلم نهضت سوادآموزی بودم سال دوم خدمتم بود عبدالحمید با توجه به شناختی که نسبت به من داشت به مادرش پیشنهاد خواستگاری از من  میده ، خاله هم که بسیار موافق بود موضوع خواستگاری را با مادرم مطرح  میکنه شهریورماه سال 79 پس از گذاشتن قول و قرار امید (عبدالحمید) و خانواده اش برای خواستگاری اومدن خونه ما .خانواده ما هم راضی بودند به همین خاطر مقدمات ازدواج من و امید (عبدالحمید)  زود فراهم شد ،عقد ساده ای گرفتیم ،بابام از تجملات خوشش نمیومد، مهریه منو یک جلد کتاب کلام الله مجید ،14 سکه بهار آزادی و یک آینه و شمعدان قرار داد. آبان ماه سال 79 بود که پس از گرفتن جشن ازدواج رفتیم سر خونه و زندگی مون.

میشه از اولین سفرتون بعد از ازدواج برام بگویید؟

اولین سفر ما سه روز بعد از ازدواجمون بود که تصمیم گرفتیم ماه عسل به پابوس و زیارت حرم مطهر آقا امام رضا (ع) بریم به همین خاطر راهی شهر مقدس مشهد شدیم . البته به غیر از پدرمان به هیچ کس درباره این سفر چیزی نگفتیم .با قطار رفتیم و با هواپیما برگشتیم.سفری به یاد ماندنی و خاطره انگیز بود بخصوص که او اهل گردش و خوش سفر هم بود.خاطره اون روزها برایم ماندگارشده اند. البته بعدها هم جهت تفریح و گردش به شهرهای دیگه  مثل رامسر، فریدون کنار ، ساری و..هم رفتیم .


ازتولد  فرزندانتون بگید؟کی بدنیا اومدن و نامگذاری اسماشون اگه دوست دارین..

خداوند اولین فرزند را پسر بهمون عطا کرد، محمد امین توی هقته وحدت ،تاریخ 7/3/1381به دنیا اومد.برای نام گذاری اسمش نظر خواهی از خانواده هامون گرفتیم هرکدام یه اسمی رو گفتند.من گفتم دوست دارم اسمش رو محمد امین بذاریم ایشان هم به نظرم احترام گذاشتند و وقتی شناسنامه اش رو از ثبت احوال گرفت آورد به شوخی بهم گفت اسمش را محمد صادق گذاشتم ،بعد که بهم نشان داد دیدم اسم محمد امین توی شناسنامه است. هشت ماه بعد باردار شدم و دخترم هم در بندرعباس متولد شد اسمش را زهرا گذاشتیم چرا که در ایام شهادت امام علی (ع) به دنیا اومده بود.


از خصوصیات و اخلاق شهید توی زندگی بگید چطور بود؟

بهم توجه داشتند ، حجاب منو دوست داشتند و میگفت حجابت رو با لباس و پوشش بندری دوست  دارم . به تربیت بچه ها خیلی اهمیت می داد میگفت دوست دارم بچه هام روی پای خودشون بایستند ،می خوام اونا از همه لحاظ  تک باشند، هم از نظر اخلاق و رفتار و هم از نظر درس و مدرسه،پسرم محمد امین مداحی یادگرفته و توی مجالس مداحی میکنه . اون توی دیدار با رهبر درحضور ایشان مداحی کرد که مورد تشویق آقا قرار گرفت. دخترم زهرا هم علاوه بر درس خواندن تکواندو کارمیکنه. اون به دوستاش خیلی کمک می کرد مثلا اگر بیمارستان بودند یا جایی نیاز داشتند به کمکشون می رفت. به فعالیت های اجتماعی هم علاقه داشت. من و امید(عبدالحمید) به اتفاق بچه هامون توی راهپیمایی روز قدس و بیست ودوم بهمن شرکت می کردیم . نماز جمعه هم اغلب با محمد امین می رفت. لحظه تحویل سال نو بدون استثناء  توی گلزار شهدای بندرعباس سر مزار شهدا بودیم ،به شهید علی سالاری اعتقاد خاصی داشت.این شهید بزرگوار عموی منه .


  از اعتقاد و رابطه اش با ائمه و رفتنش به سوریه میگین؟ شما موافق بودین ایشون بره؟

رابطه اش بسیار خوب بود اعتقاد خاصی به ائمه (ع) داشت . ده روز محرم رو توی مسجد روستایمان می رفت ،اونجا غلامی و خادمی آقا (امام حسین علیه السلام ) رو می کرد، با آب و چای و... از مهمانان امام حسین (ع) پذیرایی می کرد. به دلیل عشق و علاقه ای که به ائمه (ع) داشت، بهم میگفت که اگه قبول کنند برم سوریه حتما میرم برای مبارزه با داعشی ها و دفاع از حرم حضرت زینب (س). منم مخالف رفتنش نبودم ولی از شکنجه های داعشی ها می ترسیدم بهش گفتم اگه اسیر داعشی ها بشی شکنجه ات می کنند! اون جبهه می گرفت و می گفت : مگه میتونن منو اسیر کنند و شکنجه ام بدند؟! من هم همیشه آرزو داشتم همسر شهید بشم. فکر نمیکردم دفعه اول رفتنش شهید بشه.

خبر شهادتش چطوری بهتون رسید؟

با برادرم رفته بودیم بازار برای خرید ولیمه (بازگشت پدر ومادرم از کربلا) در همین حین یکی از اقوام زنگ زد  وگفت یکی از فامیلامون فوت شده ، من خیلی ناراخت شدم همش به دلم میومید که انگار یه جوانی از دست رفته ،وقتی برگشتم خونه زهرا دخترم جلوی درب حیاط منتظرم بود ،دوان دوان به طرفم اومد و گفت: خبر داری چی شده ؟ بهش اجازه ندادم صحبتش تموم بشه، چون ناراحت بودم گفتم می دونم کی فوت کرده . توی خونه دیدم داداشم هم خیلی ناراحته بهش گفتم چی شده ، داداشم میخواست بگه که زهرا پرید وسط حرفش و گفت : مامان میخواستم بهت بگم که بابا امید(عبدالحمید) شهید شده! دچار تردید و دلهره شدم نمدونستم حرف زهرا حدی است یا حرف کسی که  قبلا بهم زنگ زده بود و گفت  که یکی از اقوام فوت شده. به داداشم گفتم زنگ بزن به فامیلمون که توی سپاهه و خبر قطعی بگیر. داداشم کاظم زنگ زد و بهش گفتن خبر قطعیه، تلویزیون هم داشت از شبکه استانی زیر نویس می کرد .پسرم محمد امین داشت تلویزیون نگاه می کرد گفت درسته داره زیرنویس می نویسه . دیدم نوشته که شهید عبدالحمید سالاری فرزند حمزه... باز هم باور نمیکردم. وقتی به داداشم از سپاه زنگ زدن و گفتنن عکس عبدالحمید بفرستید دیگه این موقوع دیگه باور کردم..(با حالت بغض و گریه) .

از اخرین دیدار و خداحافظی شهید موقع رفتنش برام بگید؟ 

موقع رفتنش که خیلی عادی خداحافظی کرد چون هنوز اعزامشون قطعی نشده بود  . به دلم هم چیزی نیومد. فقط وقتی با محمد امین و زهرا خداحافظی کرد به زهرا گفت این گوشی تلفن که دستمه چند وقتی دیگه میدم به شما ،به محمد امین هم گفت چون توی روستا مداحی میکنه یه گوشی جدید براش میخرم .

توی این مدت خوابی از شهید اگه دیدین تعریف میکنید برام؟

هفته اول شهادتش بود خوابش رو دیدم ، توی خواب دیدم لباساش گل آلود و خاکی بود . بهش گفتم کجا سر کاری ؟ گفت یه کار خوب پیدا کردم و تو کاری به این کارها نداشته باش . بعد یه کارتی بهم داد و گفت با این کارت برو برای خودت و بچه ها خرید کن .

همچنین بعد از شهادتش  همیشه به خاطر حرف هایی که بعضی ها میزدن و میگفتن چون که شوهرش شهید شده پول خوبی گیر بچه هاش میاد ناراحت و دلگیر بودم. حتی به دخترم زهرا هم توی مدرسه میگفتند این حرفها رو، یه شب خوابم اومد ، انگار توی بیداری می دیدمش ، بهم گفت حاج خانم مگه نمیدونی فلانی عادتشه این حرفا رو میزنه ! اصلا خودت رو ناراحت نکن، بیکاری نشستی حرف اینا رو گوش میدی...  یه دفعه از خواب بیدار شدم...موقع اذان صبح بود و صدای اذان میومد.

احساستون از اینکه همسر یک شهید مدافع حرم هستید...

خیلی افتخار میکنم که همسر یک شهیدم . برای تنهایی بچه هایم دلم میسوزه. اما همین قدر که ما رو پیش خدا آبرو دار کرده برایم خیلی ارزش داره . به امید(عبدالحمید) میگویم خوش به حالت که چنین راهی رو انتخاب کردی .باید بگم خوش به سعادتش..

گقتید بعد از شهادت همسرتون دیداری با رهبر معظم انقلاب داشتید ، از این دیدار بگید...

روز بیست و سوم دیماه سال  93 من ، محمد امین ، زهرا و پدرم به اتفاق پدر مادر شهید و خانواده هفت شهید مدافع حرم که از همرزمای شهید بودند برای دیدار با حضرت آقا به بیت رهبری رفتیم . لحظه اذان  ظهر بود که آقا اومدند ، سلام و احوالپرسی کرد و نماز ظهر و عصر را به امامت ایشان خوندیم، واقعا بهترین نمازی توی زندگیم  بود که  پشت سر ایشان خوندم. باور نمیکردم خدا توفیق بده رهبرم رو از نزدیک ببینم. بعد از نماز در دیداری بسیار صمیمانه یکی یکی اسم ها رو میخواند و احوالپرسی میکرد .بسیار خوشحال بودم از دیدار با ایشان...

 در ادامه همسر شهید میخواست خاطره دیدار زهرا و محمد امین با آقا رو بهم بگه که  اونا دوست داشتن این خاطره رو از زبان خودشون بیان کنند.

خاطره دیدار با رهبر از زبان محمد امین:

 وقتی آقا منو به اسم صدا زد ، بلند شدم رفتم روبروی آقا ایستادم ، اول آقا  به من دست  داد بعد منو کشید سمت خودش.. صورت منو بوسید، منم دست آقا رو فشار دادم و بوسیدم.اون منو تو آغوشش گرفته بود. ازم پرسید کلاس چندمی ؟چندسالته؟ جوابش دادم. آقا سفارش کرد که :  درساتون رو خوب بخونید .دیگه اینجا مامانم به آقا گفتند: محمد امین نوحه خوانی هم میکنه و ایشان یه نوحه و دوبیتی آماده کرده واسه شما بخونه ...بعد آقا میکروفن خودش رو سمت من چرخوند و منم نوحه ام رو خوندم:

زیر این گنبد مینای کبود / لعنت الله علی آل سعود

دشمن دین خدا بوده و هست/ لعنت الله علی آل سعود

چه کسی شیخ نمر را به شهادت رساند/ لعنت الله علی آل سعود

میون این همه سر و صدا و دود / لعنت الله علی آل سعود

بعد به آقا گفتم یه دو بیتی دیگه هم دارم که بخونم:

حقا که تو از سلاله فاطمه ای / با خنده خود به درد ما خاتمه ای

زیبا تر از این نام ندیدم به جهان / سید علی حسینی خامنه ای

آقا گفتند : احسنت..تشکر کردند . به او گفتم دوست دارم راه پدرم را ادامه دهم و تفنگ پدرم رو بر روی زمین نگذارم.آرزو دارم برای دفاع از حرم و مبارزه با داعش برم سوریه . میخوام اینجوری راه پدرم رو ادامه بدم ...

محمد امین درپایان صحبتش گفت : بهترین نمازی رو که تا حالا توی تمام خوندم ، نمازی بود که پشت سر رهبرم خوندم.

 

خاطره دیدار با رهبر از زبان زهرا فرزند شهید:

آقا صدا زد: فرزند  شهید مدافع حرم ، زهرا سالاری، بعد من رفتم پیشش. آقا بهم گفت شما تکواندو کاری؟ منم گفتم بله، همین لحظه آقا یه سه چهار ثانیه خنده ای از ته دلش زد و منو تشویق کرد وگفت: آفرین! آفرین به خانم ها و دختر خانم هایی که از کوچکی ورزش های رزمی میرن ...  .بعد پرسید: کلاس چندمی؟ گفتم ششم.گفت : چند سالته؟ گفتم دوازده سال. بهم گفت درست  رو بخون و حجابت رو هم بکوش همین جور همیشه رعایت کنی.  بعد یه هدیه به من داد ..

احساس میکردم رهبرم رو هزار بار دیدم . یه دو بیتی روی کاغذ برایش نوشته بودم و یک نقاشی و یک نامه ، بهش دادم ، اون خوشحال شد و گفت بعدا این رو میخونم...

دو بیتی من این بود:

آهن آبدیده را زنگ عوض نمیکند/چهره انقلاب را جنگ عوض نمیکند

به خیل دشمنان بگوبه کوری دو چشمتان /مطیع امر رهبریم رنگ عوض نمیکنیم

و زهرا خانم به من گفت : بهترین هدیه ای که بعد از شهادت پدرم گرفتم دیدن رهبرم بود که بسیار خوشحال شدم.

 

ودر پایان : جمله : < کلنا عباسک یا زینب بر پیشانی بندی که محمد امین بر پیشانی خودش بسته بود  حال و هوای مرا هم زینبی کرد ...

گفتگو از : مرضیه ناکوئی درگزی


منبع این نوشته : منبع
شهید ,محمد ,امین ,زهرا ,عبدالحمید ,گفتم ,محمد امین ,امید عبدالحمید ,شهید مدافع ,لعنت الله ,دوست دارم ,شهید عبدالحمید سالاری ,دیدار شیرینی لبخند ,

بی قرار آمدنت هستم


مادر بزرگوار شهید سید سجاد خلیلی :

پنهان شدن را همیشه دوست داشتی..

قایم باشک بازی میکردی

توی کمد!

پشتِ لباس ها!

تو حیاط خانه!

بین گل ها و درخت های خانه پدربزرگ..

یادت می آید حتی

برای همان چند لحظه که خودت را نشان بدهی چه بی تاب می شدم ؟!... 

سجاد جان! 

برگرد مادر..

بی قرار آمدنت هستم.

این بار اسپند آماده می کنم و دورت می گردم ، که پسرم مدافع حرم عمه جانش بوده..

بوی خوش برگشتنت را حس میکنم مادر

بیا دوباره علَم به دست بگیر و صدای ابوالفضل گفتنت مازندران را به وجد بیاورد

سجاد جان صدای اذان می آید ..

همه حواسم سمت مسجد است که بازصدای تکبیر تو را بشنوم..

 برای مادر اذان بگو ...

بیشتر از دو سال  گوش به زنگم و نگاهم به در است

هرجا که بروم زود برمی گردم نکند مسافرم بیاید و کسی نباشد در را برایش باز کند..

 منتظرم ...

 @Agamahmoodreza


منبع این نوشته : منبع
مادر ,سجاد ,آمدنت هستم ,قرار آمدنت

باز از طرف دمشق مهمان داریم





خبر رسید که باران داریم

باز از طرف دمشق مهمان داریم..

کشف پیکر 2 شهید مدافع حرم مازندرانی

پیکر شهیدان سید جلال حبیب‌الله‌پور 

و سید سجاد خلیلی همزمان با عید غدیر خم کشف و شناسایی شد.

پیکر این شهدا به زودی به کشور باز خواهد گشت.

http://dnws.ir/306863


@Agamahmoodreza


منبع این نوشته : منبع
پیکر ,داریم ,مهمان داریم ,دمشق مهمان ,دمشق مهمان داریم