لایق شهادت ...

از دنیا که بگذریم...

از همان...

دلبستگی هایمان...

همان خودِ خودمان..!

از همه‌ی اینها که گذشتیم...

تازه می شویم لایق ...

لایق شهادت ...

شهید هادی شجاع

سالروز شهادت

iD ➠ @sangarshohada



مادر شهید خطاب بہ رهبر انقلاب :

پسرم را در حالیڪه

مثل ابالفضل دست نداشت

و مثل اربابش سر نداشت

برایمان هدیہ آوردند ...

شهید محمدرضا خاوری

فرماندہ لشڪر فاطمیون

سالروز شهادت

@ravayate_fath


منبع این نوشته : منبع
شهادت ,شهید ,لایق ,سالروز شهادت ,لایق شهادت

به نماز اول وقت خیلی حساسیت داشت


همکار شهید مدافع حرم محمدآژند:

شهید محمدآژند به نماز اول وقت خیلی حساسیت داشت. دوسال پیش وقتی همکارها با اتوبوس اداره از ماموریت اصفهان برمیگشتیم وقت اذان مغرب گفتیم هروقت وایسادیم شام بخوریم نماز میخونیم ، اما یه دفعه دیدیم که محمد ناراحت شد و گفت: 

من میخوام پیاده شم نماز بخونم و خودم با ماشین راه میام تهران همین باعث شد یه جا باستیم و نماز اول وقت بخونیم. محمد گفت اگه الان وقت نماز از دنیا بری در حالی که نماز نخونده باشی بی نماز رفتی  ، این حرف محمد برام درس بزرگی از دین داری شد.

 @Agamahmoodreza


منبع این نوشته : منبع
نماز ,محمد ,حساسیت داشت ,خیلی حساسیت

مرتضی مثل عقاب بلند پرواز بود... همیشه تو اوج...


بسم الله الرحمن الرحیم

قربة الی الله

گفت:

آدم خاصی بود مرتضی،

قیافش خیلی خشک بود ولی واقعیت چیز دیگه ایه.

گفت:

تن و بدن آماده ای داشت.

فرز و چابک بود، لاغر بود ولی عضلانی.

گفت:

شاید یکی از جنبه های شخصیتیش جنبه ی ورزشکار بودنش بود. چیزی که من ازش تو ذهنم هست یکیش همین ورزشکار بودنشه.

گفت:

داشتم تو میدون موانع کار میکردم و ازین مانع به اون مانع می پریدم و جست میزدم و سینه خیز میرفتم و.... تا رسیدم به یکی از موانع که یه گودال بزرگ بود. گودالی به عمق دو، دونیم متر و دهنه ای 4،5 متری. از یک سرش باید میپریدم داخل گودال و از سر دیگه اش خودم رو میکشوندم بالا.

تو مسیر حسابی خسته شده بودم. خودم رو انداختم تو گودال. خم شدم و دست گذاشتم رو زانوهام، چند تا نفس عمیق کشیدم تا نفسم تنظیم بشه. آخرین بازدم رو با فشار از دهنم خارج کردم و کمر راست کردم. عرق پیشونیم و با آستین پاک کردم و بسم اللهی گفتم و یاعلی دویدم سمت دیواره ی گودال تا خودم رو بکشم بالا.

پریدم و دست انداختم لبه گودال تا خودم رو بکشم بالا. هر چی سعی کردم نتونستم خودم رو بکشم به طرف لبه گودال، هر چی پا زدم که بیام بالا نشد. دستم رو رها کردم و افتادم تو گودال. چند قدمی دور خیز کردم تا دوباره امتحانش کنم. چاره نبود، این مانع رو نمیشد پیچوند، بالاخره باید از توش در میومدم. یا علی گفتم دویدم سمت دیواره و دوباره شروع کردم به پا زدن. هر چی جون داشتم گذاشتم وسط تا خودم رو بکشم بالا و پام رو برسونم به لبه ی گودال تا کار این مانع رو هم یکسره کنم.

گفت:

مشغول زور زدن و بالا کشیدن خودم بودم که احساس کردم یه سایه از بالا سرم رد شد، یعنی در واقع از بالاسرم پرواز کرد، کانه عقابی که از رو سرم رد بشه.

خودم رو به هر زوری بود کشیدم بالا و نگاه کردم ببیم چی بود اون سایه.

سر که بلند کردم دیدم مرتضی  است که داره میدوه و مانعها رو عین پله ی خونه شون دوتا یکی رد و میکنه و جست میزنه و میره.

یه نگاه به دهنه گودال کردم، یه نگاه به مرتضی که داشت عین میگ میگ میدوید.

فکم مثل کایوت، گرگ تو میگ میگ خورد زمین!!!

یعنی چه جوری این دهانه رو پریده بود؟؟؟

یعنی چه جونی داشت مرتضی.

با دیدن مرتضی که اونجور میدوید قدرت از زانوم گرفته شد و همونجا وا رفتم...

.

گفت:

به شهر حمله شدیدی شده بود و ما رو تا وسط شهر عقب کشیده بودن. درگیری خیلی سنگین شده بود. اوضاع سختی بود. از بعد نماز صبح جنگ بی امون، امونمون رو بریده بود. تو پناه دیواری کنار خیابون نشته بودیم. زانوهام دیگه توان نداشت که...

.

مرتضی بود که با موتور اومد پیشمون...

تعجب کردم وسط اون شلوغی مرتضی اونجا چی کار میکنه. آخه یگانشون جای دیگه مامور بود.

از اوضاع شهر چند تا سوال کرد و رفت تا خودش از نزدیک ببینه.

همینکه مرتضی اومد انگار زانوهام جون گرفت. دوباره پاشدیم و یاعلی گفتیم و شهر رو پس گرفتیم.

گفت:

مرتضی اصلا تو اون نبرد شرکت نکرد، ولی همون حضور و سرکشیش دلگرمی و قوت زانومون شد.

.


گفت:

رفیق خوب قوت زانوی آدمه.

.

گفت: مرتضی مثل عقاب بلند پرواز بود... همیشه تو اوج...

.

ﻫﻤﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺭ ﻪ ﺁﺳﺐ ﻢ ﺭﺳﺪ

ﺁﻥ ﺭﺍ ﻪ ﻮﻥ ﻋﻘﺎﺏ ﺑﻮﺩ ﺁﺷﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ

فرمانده

قوت زانو

عقاب

حسین قمی

سربازان آخرالزمانی امام زمان عج

فدایی حضرت زینب سلام الله علیها

شهیدمرتضی حسین پور

@bi_to_be_sar_nemishavadd


منبع این نوشته : منبع
مرتضی ,گودال ,بکشم ,مانع ,عقاب ,یعنی ,بکشم بالا ,بلند پرواز ,عقاب بلند

ده برابرش تو خیلی جاها جبران کرد..


یادمه یه روز تو دانشگاه نشسته بودیم که گفت پاشو بریم..

 کجا؟! شهرک

چرا؟!

ماشین باباتو بردار بریم قیطریه..

چه خبره؟!

بریم حالا..

 ما هم که نمیتونستیم نه بگیم.. 

رفتیم قیطریه نگو میخواسته وسایل جهاز خواهرشو بگیره.. 

خلاصه از اونجا به ما گفت بریم میدون خراسون.. 

منم گفتم میریم اونجا بعدم یک ناهار میزنیم و بعد دانشگاه..

 رفتیم میدون خراسون با کلی دردسر.. 

باز یک تیکه دیگه جهاز برداشتیم از اونجا هم رفتیم منزلشون سمت آزادی که این وسایل رو بزاریم.. 

آخرش هم 5 هزارتومن بهم داده میگه بیا اینم پول بنزین دمت گرم خدافظ..

حالا خودش دو قدم کسی رو با موتور میبرد 20 تومن پول بنزین میگرفت..

با خودم میگفتم دمش گرم عروسیمون جبران میکنه میترکونه...

الان کجایی؟! دقیقا کجایی؟!

ما کجاییم!!.

البته انصافا ده برابرش تو خیلی جاها جبران کرد..

مشکل اینجاست که جای خالیش هر روز بیشتر از دیروز حس میشه...

 نقل شده از دوست شهید

عکس محرم 92

دلتنگی

بدون تو زمان برام مثل یه دیواره....

 @shahid_dehghan


منبع این نوشته : منبع
بریم ,جبران ,اونجا ,جاها جبران ,خیلی جاها ,میدون خراسون

در هر فرصتی قرآن می خواند


«بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن»

گذرے بر سیره شهید 

 شهید عزیز در هر فرصتی قرآن می خواند چه درسفر چه تفریح یا مهمانی هر جایی بودیم خود را ملزم می دانست مقدار قرآنی را که برای خود مشخص کرده بود تلاوت کند .ایشان اوایل روزی ده صفحه از قرآن  و بعدها که در دوره عقیدتی یکی از اساتیدشون گفته بودند مسلمان باید روزی یک جزء قرآن بخواند از اون به بعد روزی یک جزء از صبح تا شب هر موقع فرصتی پیدا می شد قرآن جیبش را در می آورد و قرآن می خواند تا جزء را تمام کند . دو زمان دیگر نیز ایشان مقید بودند طبق برنامه  حتما قرآن قرائت کند: یکی هر شب قبل از خواب سوره واقعه که این اواخر سور مسبحات (حدید-حشر-صف-تغابن ) نیز به آن اضافه شده بود ... به یاد دارم بعضی از شبها خواب چشمانش را می گرفت چند بار بین قرائت برای یک لحظه خوابش میبرد از خواب می پرید و دوباره ادامه می داد و بعضی شبها که از خستگی نمی توانست سوره واقعه را بخواند حتما بعد از نماز صبح آن را می خواند . و همچنین قرآن خواندن در سحر را خیلی دوست داشت سحر که برای نماز شب بیدار می شد قبل از نماز شب اول قرآن می خواند بعد نماز شب بعد از شهادتش در صفحه ای از دفترچه محاسبه اعمالش دیدم یکی از گناهان خود راچنین بیان می کند : نخواندن قرآن در دل شب !!!

شهید عبدالرضا مجیری

راوی : همسرشهید 

 @sangarshohada


منبع این نوشته : منبع
قرآن ,خواند ,نماز ,خواب ,روزی ,فرصتی ,سوره واقعه ,فرصتی قرآن

سالروز شهـادت دو شهید مدافع حرم

فرازے از وصیت نامہ

بہ دوستان بگویید ڪه از حریم شهدای مدافع خبر بگیرید و سر بزنید ڪه بحق حضرت زینب و حضرت رقیہ خودم شفاعت میڪنم.

شهید مصطفی کریمی

سالروز شهادت

iD ➠ @sangarshohada


تویی آن ،

سوژہ ی عڪاسیِ این چشم غزل 

ڪاش در قاب غریبانہ ی جان 

عڪس شوی . . .

پاسدار مدافع حرم

شهـید مهـدی علیدوست

اولین شهـید مدافع حرم قم

سالروز شهـادت

@ravayate_fath


منبع این نوشته : منبع
مدافع ,سالروز ,سالروز شهـادت

حتما شهید می شود


خواهر شهید مدافع حرم احمد اعطایی:

مدت زیادی قبل از رفتن،به شوخی می گفت:می خواهم به سوریه بروم.او به من گفته بود که برای انجام مأموریت دو ماهه می رود ولی مکان آن را مشخص نکرد.البته با حرف هایی که از قبل می زد،شک کرده بودم که قرار است به سوریه برود.چند روز بعد از رفتنش،یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت: جای برادرت خالی نباشد،او را در فرودگاه امام دیده ایم.آنها متوجه شده بودند که احمد سوریه رفته است.بعد از شنیدن این خبر،خیلی گریه کردم.همان شب،خواب دیدم که یک خانم،دو کتاب به من داد که عکس شهید سید مجتبی هاشمی پشت جلد آن بود.به او گفتم:چشم هایم خیلی درد می کند و نمی توانم کتاب بخوانم.آن خانم گفت:می دانم که برای برادرت گریه کرده ای و چشم هایت درد می کند .این کتاب در مورد شهداست واسم تمام شهدا در آن کتاب نوشته شده است.وقتی کتاب را ورق زدم،دیدم اسم احمد اعطایی در آن ثبت شده است .صبح که از خواب بیدار شدم،به همسرم گفتم:اگر احمد این بار هم برگردد،حتما شهید می شود.

 @Agamahmoodreza


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,احمد ,شهید ,سوریه ,احمد اعطایی